تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار

پرواز را به خاطر بسپار

بوی لجن

بوی خون

پرسه های شبانه در استوای جنون

رو در روی اینه

دوچشم زاینده اشک وخون

بیرون

خش خش برگهای خشک چنار

به زیر پاهای دیگر

نه استوار

گویی مرثیه می خوانند در سوگ نابهنگام بهار

خزان زود رس بهار 88

زمستان غمناک وسرد خاطرم بود

وما

یخ زدیم

منجمد شدیم

مردیم

من واحساسم

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت20:52توسط پرنده | |

از صدای باران شدیدی که به شیشه میخورد از خواب پرید.اخرین جمله بود که به ذهنش رسید.که تلفن اداره ای که تازه در ان استخدام شده بود زنگ خورد.الو بله قربان چشم الان تماس میگیرم.هیچ وقت در زندگیش از پول خوشش نمی امد وبرای بدست اوردنش تلاشی نکرده بود.ولی بخاطر رمانش که سالها برایش زحمت کشیده بود تصمیم گرفت کار کندوپول چاپ کتابش را در اورد ودیگر کار نکند وتا اخر عمرش با پول فروش کتابش زندگی کند.هنوز خودکار در دستش بود به چند جا که رئیسش گفته بود تلفن کرد.وقتی تلفن هایش تمام شد.چشمش به چند جمله اخر داستانش افتاد وخواست ادامه دهد که ابدارچی در زدو وارد شد.معذرت میخوام خیاط امده تا اندازتون بگیره تا لباس ست با بقیه کارمندان را براتون بدوزه.بدون معطلی گفت بیاد تو.خیاط وارد شد وبا مترش اندازه هایی که لازم بود گرفت ورفت .حریصانه به پشت میزش برگشت وقلمش را روی کاغذش برد.از صدای باران شدیدی که به شیشه میخورد....در ضمن فکر می کرد اگر رئیسش بفهمد کارمندش که شغلی به این حساسی ومهمی به او داده در میان کارش به نوشتن چه چیزهایی می پردازدچه توضیحی داشت به او بدهد.اگر او را از کارش بیرون میکرد .چه میکرد ؟رمانش چه میشد.ارزوهایش....در همان لحظه تلفن کناردستش شروع به زنگ زدن کرد مثل اینکه اب سردی روی سرش ریخته باشند.با نفسی بند امده گفت :الو...زنی با صدای کشدار قربان صدقه اش می رفت.اول صدایش را نشناخت ولی بعد از مدتی که بی وقفه صحبت می کرد و اجازه کوچکترین جوابی را به او نمی دهد متوجه شد مادرش است .قبل از ناهار دستاتو بشوری .مواظب باش مریض نشی .خودتو خسته نکنی یا.حوصله گوش دادن نداشت .گوشی را گذاشت.دوباره قلم را به دست گرفت .اخرین جمله ای که به ذهنش رسیده بود از دوباره خواند .که ارباب رجوع وارد شد که پس از مذاکره وسرهم کردن کارش از اتاقش بیرونش کرد.

                               ****

تقویم روی میزش را ورق زد حدودا 2ماه بود که در ان اداره استخدام شده بود و برای چاپ رمانش با حقوقی که می گرفت حاقل 1 سالی باید کار می کرد.به سراغ داستانش رفت که هنوز روی جمله "از صدای باران شدیدی که به شیشه میخورد "باقی مانده بود .فقط می دانست چیزی به اتمام داستانش نمانده است ولی در این 2 ماه هر وقت به سراغ داستانش رفته بود چیزی تمرکزش را به زده بود ونتوانسته بود ادامه دهد .وقتی بعد از کار به خانه می رفت انقدر خسته بود که فقط می توانست چیزی بخورد وبعد پروندهایی که به خانه برده بود را کارش را انجام دهد وصبح زود سرکار برود.اما مقاومت کرد .هر طور که بود باید داستانش را تمام می کرد.با این امید می توانست کار کند وذهنش را با تمام چیزهایی که زمانی فکر کردنش برایش مشکل بود وقف دهد.چند جمله نوشت به نظرش مزخرف بود احساس می کرد طرز تفکرش عوض شده.دیگر فقط در خواب .خواب می دید ورویاهایی که تمام زندگیش را احاطه کرده بود کنار رفته بود وچیزی نبود که از احساس کردنش لذت ببرد .حالش داشت بهم میخورد.خودکار را از دستش به روی میز انداخت وسرش را در میان دستانش گرفت .خودکار به ارامی تا لبه میز قل خورد یک لحظه به حالت عمود افتاد ونوکش کج شد وهمانجا باقی ماندابدارچی در زدوجلوی در ایستاد .می بخشید .بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:الان هیچکس رو نمی بینم .بگویید بعدا .اما جناب م.ج تشریف اوردن ورئیس دستور دادن همه ی کارمندان در جلسه شرکت کنند.لعنت بر ای شانس .چاره ای نبود باید می رفت .بعد از چند ساعت به اتاقش برگشت .خواست شروع کند .صدای تلفن در امد .تلفن را برداشت .از سازمان...مزاحم میشم.رئیسش از قبل گفته بود که این معامله عظیمی است وباید حواسش راجمع کند وبه اینده او هم بستگی داشت.مکالمه 1 ربع طول کشید .نفس عمیقی کشیدعینکش روی میز بود که با دستش به حالت اینکه عینکش را روی صورتش میزان کند به طرف صورتش برد.با خشم ادم غرق شده ای که دائما امواج بلندتر وسهمگین تری خود را  به او می کوبند .خودکار را برداشت تا داستانش ادامه دهد .که تلفن زنگ خورد.تب الود با اخرین نفس جواب داد.تلفن از رئیس کل ارتش .تلفن از مقام معظم.الو.بله خودمم.وظیفمه .حتما اقدام می کنم.وترفیع اضافه حقوق پشت سرهم و امواج او را در هم پیچاند وبا خود برد.این جریان پر شتاب چه مدت طول کشید .ساعتها .روزها .ماهها.سالها .که اخرین روز کاریش در اتاق تنها شد .اما قبل از دفتر سعی کرد کوهی از یاداشتها پروندها وبرنامه هایی که روی میز تلنبار شده بود کمی منظم کند.زیر انبوه کاغذها برگه  را که اخرین جمله های داستانش "از صدای باران شدیدی که به شیشه میخورد از خواب پرید "را دید لبخند تمسخر امیزی زد واز خود پرسید چه احمقانه اصلا ان وقتها چه طرز تفکری داشتم .چه ارزویی داشتم .در حالی که بیهوده در خاطراتش جستجو می کرد .با احساسی از نا راحتی منگی که هرگز نیازموده بود به چهره اش که  روی شیشه میز افتاده بود نگاه کرد .دیگر پیر شده بود و اثری از شادابی و نشاط در چهره اش نبود.وبه ارزویی که سالها برایش تلاش کرده بود نرسیده بود.قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و برویگونه اش جاری شد .قطره اشک را برداشت وچون نقطه ای بر پایان اخرین کلامهای قصه اش گذاشت.


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت18:56توسط پرنده | |

سلام به همه دوستان عزیز این شعر ترجمه یک ترانه فرانسویel_amor_roze است.

 

پ.ن بعضی از دوستان که با سکوتشان حرف می زنند وراه فریاد زدنشان را با سکوتشان برای خودشان هموار ساخته اند ودر عین بی ادعایی در عمق وجودشان احساس می کنند فرزند هنر هستند نه فرزند پدرونام پدر زنده کردند با هنرشون چرا ناشناس باقی مونند وجرات گفتن اسمشون ندارن .

 

پ.ن من نگرانم یک وقت با این سکوت طولانیشون استعدادشون کشف نشه وناشناخته ازبین برند

 

(دوست من رز)

براستی که ما ناچیزیم

واین چیزی بود که دوستم رز امروز صبح به من گفت  

سپیده دمان زاده شدم

غسل تمعید یافته با شبنم

گل دادم با تابش اشعه های خورشید

شادوسرشار از عشق شب که شد گلبرگهایم را بستم

بیدار که شدم

پیر بودم

کماکان زیبا بودم

اری من زیبا ترین گل باغ تو بودم

به راستی که ما ناچیزیم

واین چیزی بود که دوستم رز امروز صبح به من گفت

ببین خدایی که مرا ساخته

حالا سرم را خم می کند

ومن حس می کنم که در حال سقوط ام

ومن حس می کنم که در حال سقو ط ام

قلب من تقریبا عریان است

پای در گور دارم من ازپیش نیستی بودم

دیروز مرا تحسین می کردی

وفردا برای همیشه خاک خواهم شد

براستی که ما ناچیزیم

ودوست من رز امروز صبح مرد

ماه ان شب تا صبح بیدار بود ودوستم را می پائید

من در رویا روحش را غرق در نور وبرهنه

در حال رقص برفراز اسمان دیدم

که به من می خندید

باور کن کسی را که می تواند باور کند

من اما به امید نیاز دارم

وگرنه هیچم

یا خیلی ناچیز

دوستم رز بود که

اینرا دیروز صبح به من گفت.

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت15:32توسط پرنده | |

تو که دستت به نوشتن اشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

دل دیارو نوشتی

همه دنیارو نوشتی

دل مارو بنویس

بنویس هرچه که مارو به سر اومد

بدقصه ها گذشت وبدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه هارو می کشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم

توی این پاییز بد فکر بهاریم

 

دل دریا رو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی

دل مارو بنویس

دست من خسته شد از بس که نوشتم

پای من ابله زد بس که دویدم

تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن

چرا اونجایی که تویی من نرسیدم

 

تو از شکنجه زار شب گذشتی

از غبار بی سوار شب گذشتی

تو که عشقو با نگاه تازه دیدی

بادبان به سینه دریا کشیدی

 

دل دریا رو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی

دل مارو بنویس

دل مارو بنویس.

 

 

سلا م به همه دوستانم چند وقتی به علت مسائل مختلف کم کار شدم که فکر کنم بیشتر هم بشه ونتوانم باشه...ولی با 1 شعر از شاعران گمنام شایدم با نام بروز شدم .خودم خیلی این شعرو  دوسش دارم امیدوارم شما هم لذت ببرید.شاد باشید.

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت14:38توسط پرنده | |

نيم ساعتي به رفتنش مانده بود.حمام برده بودش وتمام لباسهايش را شسته بود.شلوار مدرسه اش را كه سر زانوهايش پاره شده بو د را دوخت وتنش كرد .جلوي اينه ايستادند وموهايش را شانه مي كرد.در تمام مدتي كه موهايش را شانه مي زد چشمان نرگس بسته بودوفقط قفسه سينه اش ارام بالا وپايين مي رفت.حتي 1 لحظه هم تصوير چشمان ابي اش در اينه نيافتاد .صداي كودكانه ولطيفش مثل بچه گربه اي بي پناه ودرمانده سكوت اتاق را شكست.مامان ميشه 1هفته بيشتر پيشت بمونم .گلويش را صاف مي كند ولي نمي دانست چطور به او بگوييدكه پدر ومادربزرگش اين اجازه را به او نمي دهند .از طرفي خودش هم نمي توانست همسرش را راضي كند .چرا كه پسر شوهرش هم مثل نرگس دوران پيچده بلوغ را پيش رو داشت . نرگس كمي پلكهايش از هم فاصله گرفت ومعلوم مي شود از من ومن هاي مادرش جوابش را گرفته است .گردنش را پيچ وتابي مي دهد و موهايش را از شانه دور مي كند.تلفن زنگ مي خورد . شانه را جلوي اينه مي گذارد وتلفن را جواب مي دهد .شوهر سابقش بعد از احوالپرسي سردي از تغيير رفتار واذيتهاي نرگس مي گويد ونرگس تنها راه اجازه ازدواج به او را زندگي كردن براي هميشه با مادرش گفته است .كه با شرطش موافقت كرده بود.گوشهايش داغ شده بود وديگر صدايي نمي شنيد .كه نگاهش در اينه در حالي كه هر دويشان گريه مي كردند بهم گره خورد.

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت20:24توسط پرنده | |

 اميداز در خانه كه بيرون امد .كيسه ي مشكي وكفشش را در يك دستش نگه داشته بود و در دست ديگرش تخته ي چوبي قرار داشت .تمام اينها را روي سكوي  كنار در خانه گذاشت .خودش هم روي سكو نشست .پاشنه ي كه افتاده بود بالا زد و پوشيدشان.وقتي كه پايش را به زمين گذاشت .كفش تنگ پنجه هايش را فشرد .بي توجه كيسه ي مشكي را جلو كشيد وبسته هاي سيگار را از درون ان بر تخته ي چوبي چيد.گوشه اي از تخته را هم با بسته هاي ادمس پر كرد.كش پهن مشكي را كه به تخته متصل بود بر گردن انداخت وبه راه افتاد .در انتهاي كوچه باريك مي توانست خيابان اصلي را ببيند.با سرعت پيش مي رفت كه پايش به سنگي گير كرد وبه زمين افتاد .بسته هاي ادامس وسيگار را از روي زمين جمع كرد وروي تخته چيد. چند روزي بود كه مادرش در بستر بيماري بود .و دكتر او را از كار كردن منع كرده بود.از زماني كه يادش مي امدبا مادرش تنها زندگي مي كردوهر وقت از پدرش مي پرسيد مادرش در يك كلمه فقط مي گفت پدرت مرده .بارها مادرش را كه تا نيمه هاي شب بيدار مي ماند سوزن مي زد را ديده بود وخواهش كرده بود بخوابد ولي مادرش در حالي كه چشمهاي خواب الودش را گشاد مي كرد و وانمود مي نمود كه خسته نيست.مي گفت پسرم تو بخواب من خسته نيستم وبه كارش ادامه مي داد.بارها به مادرش گفته بود كه بعد از مدرسه او هم كار كند ولي مادرش مي گفت : تو هنوز كوچكي و بايد درس بخواني .اين چند روزي كه مادرش مريض بود.قلكش را شكست وتصميم گرفت ادامس وسيگار بخرد ويواشكي بفروشد.به خيابان اصلي رسيد .گاه گاهي كسي سيگار بر مي داشت وپولي به او مي داد.وپولها را در جيبش مي ريخت.نزديك ظهر يك پيراشكي خريد ودر گوشه اي از خيابان مشغول خوردن شدو پيراشكي را كه تمام كرد بلند شد و دستهاي روغني اش را با شلوار پاك كرد وبه راه افتاد . سوار اتوبوس شد .همانطور كه در طول اتوبوس راه مي رفت .تخته را جلوي مسافران مي گرفت .در رديف اخر اتوبوس چند پسر جوان بودند .يكي از انها يا ديدن اميد لبخندي زد وبه دوستانش چيزي گفت .بعد به اميد اشاره كرد تا نزديكتر شود.با خوشحالي پيش رفت وتخته را جلوي او گرفت .پسر مشتي در بسته هاي ادامس زد .اميد عصباني شد وگوشه ي پيراهن پسر را گرفت.پسر با خشونت اميد را به عقب هل داد .پشت اميد به ميله ي اهني يكي از صندلي ها خورد وتير كشيد. بسته ي ادامس را از زير پاهاي مردم جمع كرد و از اتوبوس پياده شد. كمي پياده در خيابان راه رفت ولي كسي از او چيزي نخريد. در انتهاي خيابان ايستگاه مترو را ديد. وارد مترو شد .قطار اماده حركت بو در ميان جمعيت وارد قطار شد. درها بسته شد و قطار حركت كرد. پيرمردي كه در رديف سمت راست نشسته بود .سيگاري برداشت اسكناسي به اميد داد.با ديدن اسكناس قلبش از شادي تپيد. با خودش گفت:وقتي كه به خانه برگردد وپولها را به مادرش نشان دهد . مادر چند روز كمتر كار مي كندوخوب مي شود.در رديف ديگر  هم زني براي بچه اش كه مرتب چادرش را مي كشيدبسته ادامسي خريد وكلي اميد را براي پول دادن معطل كرد وچند نفر ديگر........دست كسي را بر شانه ي خودش احساس كرد .خيلي وقت بود كه خوابش برده بود و متوجه نشده بود. بسته ادامس ها و سيگا رهايش نبودند .فقط تخته خالي كه از گردنش اويزان بود احساس كرد. دنيا دور سرش چرخيد . مرد را تار مي ديد. متوجه نبود كجاست .بعد يادش اماد زماني كه صندلي ها خالي شده بود .نشسته بود تا خستگي اش در رود خوابش برده بود. دورو برش دنبال ادامسها وسيگارگشت چيزي پيدا نكرد .بلند شد و در طول قطار راه رفت . قطار خالي ايستاده بود و درهايش باز بود از قطار بيرون رفت .بغض كرده بود .در سالن دويد و از ايستگاه خارج شد . ياد مادرش افتاد كه در خانه نگرانش است . در حالي كه گريه مي كرد روي سكوي در خيا بان نشست. شب شده بود .نمي دانست كجاست وچطور بايد برگردد.كمي انطرفتر مردي ساز دهني مي زد .صداي  گريه اميد را شنيد . صداي ساز دهنيش قطع شد. وبه طرف صدا درحالي كه عصاي سفيدش را به زمين مي كوبيد رفت وبا دستش اميد را لمس كرد .اميد سرش را بلند كرد و در چشمان مرد كه به سفيدي مي زد نگاه كرد .مرد در حالي كه سر اميد را با نوك انگشتانش لمس مي كرد .گفت:پسرم چرا گريه مي كني ؟ اميد دوباره بغض اش تركيد .گفت: گم شدم .مرد گفت: خونتون بلدي .گفت :نه .مرد دست اميد را گرفت و به راه افتاد.از چند كوچه وخيابان گذشتند و بالاخره جلوي در زهوار در افتاده اي ايستادند . از يك راهروي تاريك گذشتند وبه اتاق كوچكي رسيدند.اتاق تاريك بود.مرد فانوس نفتي را روشن كرد.مرد اميد را در گوشه اي نشاند ونان وپنيري اورد و با هم خوردند .مرد از اميد از محلي كه در ان زندگي مي كرد پرسيد و تا حدودي متوجه محل خانه شان شد واينكه چطور گم شده بود .اميد برايش تعريف كرد وگفت فقط مي خواست به مادرش كمك كند و......حالا مادرش در خانه نگران اوست. وقتي با اميد حرف مي زد ياد پسرش افتاد كه از زمان نوزاديش او را نديده بود و حالا بايد همسن وسال اميد باشد. صبح زود اميد ومرد كور با هم به طرف خانه اميد به راه افتادند . اتوبوس كه راه افتاد اميد احساس كرد هر لحظه به خانه يشان نزديكتر مي شود .خيابانها و كوچه ها برايش اشنا امد . وقتي كه اتوبوس ايستاد .اميد با خوشحالي از ان پياده شد. حالا ديگر راه خانه شان را مي شناخت .بغض اش تركيد و گونه هايش خيس شد . با شرم گونه هايش را پاك كرد تا مادرش نبيند .مادرش هميشه مي گفت :مرد كه گريه نمي كنه . بر سر كوچه كه رسيد مادرش را ديد كه روي سكوي  نشسته بود. مادرش وقتي اميد را از دور ديد .چادرش از سرش افتاد و دستانش را باز كرد و اميد دويد وخودش را در اغوش مادرش انداخت وگونه هاي مادرش كه خيس بود با دستان كوچكش پاك كرد . مامان منو ببخش .من مي خواستم به تو كمك كنم تا كمتر كار كني .از دور مرد كور در حالي كه عصايش را به زمين مي كوبيد به طرف انها امد . زن در حالي كه چشمانش گرد شده بود به مرد خيره شد كه سالها پيش از زماني كه چشمانش را از دست داده بود از او جدا شد بود.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت0:44توسط پرنده | |

در حالي كه دستانم از شدت عصبانيت مي لرزيد كشوي كنارتختم را بيرون كشيدم ومحتواي كشو را بيرون پرت كرده .نيست......! نيست؟! باز به پاكت سيگار من دست زدي؟مگه صد دفعه نگفتم به سيگاراي من كاري نداشته باش هان با توام؟ خيلي خونسرد كنار پنجره ايستاده ولبخند مي زند. به چي لبخند مي زني ؟ ديگه داري حالمو بهم مي زني مي فهمي با تو دارم حرف مي زنم حاليته يا نه؟ از كنار پنجره مي ايد و روي تخت خالي كنارم دراز مي كشد وبه عكس پاره خودمان كه بالاي سرم چسبانده ام زل مي زند .به چي نگاه مي كني ؟اره پارشون كردم ! زودتر از اينا هم بايد پاره مي شد نمي فهميد م ! سعي نكن وادارم كني دوباره بهم بچسبونمشون .گريه ام مي گيرد .همه چيز بين ما تموم شد.ازت متنفرم مي فهمي ؟ اشكهايم را تند با دستانم پاك مي كنم وبا عصبانيت در چشمان سياه درشتش زل مي زنم.مي دوني دلم ميخواد همه صورتت رو با ناخونام چنگ بندازم .مي فهمي خط خطي !!! سرش را روي تخت تكان مي دهد و موهاي بلند مشكي اش را روي تخت پخش مي شود وبلند بلند شروع به خنديدن مي كند و دندانهاي صدفي اش رديف مي شود.عصبي مي شوم چيه به چي مي خندي هان!شايد ياد اون روزي افتادي كه منو منتظر خودت كاشدي .راهي كه ميامدي خوب مي شناختم .اون خيلبون ودرختا وجوي اب كنارش رو خيلي دوست داشتي منم تورو دوست داشتم .تمام راهو روي جدولاي اون خيابون مي امدي فقط رنگ جدولا رو دوست نداشتي .ميگفتي سياه وسفيد چشامو مي زنه .تمام اون روز منتظرت موندم نيومدي .تموم مسيرتو جدولا رو رنگ سبز زدم فكر كردم شايد بخاطر رنگ جدولا چشات سياهي مي رفت دير كردي .گوشي زنگ خورد جواب دادم گوشم داغ شد .مطمئن بودم مزاحم بود .توخودت گفتي فقط تو شب شد.همجا سياه شد. اهان سيگارمو پيدا كردم اينجاست زير تختم مطمئنم كار خودت بود .تو هميشه دوست داري منو اذيت كني .سيگارم را روشن مي كنم .دود را درون سينه ام مي دمم وبه طرفش خارج مي كنم . بلند بلند مي خندم مثل ديونه ها مي دوني دلم مي خواد موهاتو از ته بتراشم و تمام بدنتو كبود كنم دندوناتو بشكنم ووقتي همشو تف كردي بيرون دوباره بلند بلند مي خندم .به او خيره مي شوم دلم مي لرزد وبعد دستم سيگار از دستم اوفتاد روي زمين از جايش بلند مي شود .ميرود روي مبل مي نشيند مقابلش مي نشينم .ديگه مي تونستي روي جدولا راه بري ديگه چشمت هم سياهي نمي رفت .رنگ جديد ديگر خشك شده بودند .اگر باهر چي ميومدي بعد از چند روز مي رسيدي .فكر مي كردم اون يارو دروغ مي گفت . ديگر ان درختي كه هميشه كنارش قرار داشتيم نبود .قطع اش كردن لونه ي گنجشك ها هم خراب شد.ولي من منتظرت همانجا نشستم من موندم تا تو بياي .بعد م جدولارو هم كندن مي گفتن مي خوايم مترو بزنيم با هاشون دعوا كردم بهشون گفتم منتظر توام اگه بياي منو پيدا نكني ولي اونا گفتند نمي ياد سر كارت گذاشته سرشون داد زدم گفتم تو اينجوري نيستي با همه فرق مي كني مسخرم كردن اره راست مي گفتند تو منو دوست نداشتي مگه نه؟دوباره بلند مي خندم چه سوال مسخره اي كردم معلومه نداشتي با توام مگه كري مثل اينكه لالم شدي به طرفش حمله مي كنم عكس العملي نمي بينم دستانم را بالا مي برم تا يك كشيه محكم بزنم توي صورتش دستم ازش رد مي شود دوباره تكرار مي كنم هيچ اتفاقي نمي افتد .فرياد مي زنم فحش مي دهم پرستارها به اتاقم مي ريزند ومن را مي گيرند وبه طرف تختم مي برند .شانس اوردي اگه نبودند دستامو مي انداختم دور گردنت انقدر فشار مي دادم تا كبود شي وقتي چشات از حد قه در امد و التماس كردي با سيگار تمام دستات رو بسوزنم حيف نمي ذارن پرستار امپولي را فورا به من تزريق مي كند . از بين پرستارها با زور روي مبل را نگاه مي كنم نيستي؟ كجا رفتي ؟ اينبار به پرستارها فحش مي دهم كه هر بار كه با تو حرف مي زنم انها مي ايند تو مي روي...........!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت23:17توسط پرنده | |

از پشت پنجرهاي باران زده تو را فرياد مي زنم در چارچوب تنگ وازها مثل زني وسواس دربازارشلوغ وازهها سرگردانم كه كدام وازه را انتخاب كنم كه كدام وازه لايق توست نه شور عشق تو در مبحث تنگ وازه مي گنجد نه من شاعرم نه شعرم سزاي توست من ان عروسك گنگ وخاموشم كه چشمانش به بازي دست روزگار بازوبسته است و به دنبال پاسخي مبهم روزها مست است وبه گنگي يك عكس در قاب عكس ساعتها چشم دوخته است وبيهوده از عشق كسي دم مي زند كه نداند كيست كه نداند چيست؟ اين اتصال وازهاي تكراري از فكر مشوش من است كه ندانم كيستم ؟كه ندانم چيستم؟؟!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت20:44توسط پرنده | |

از صداي باران شديدي كه به شيشه مي خورد از خواب پريد .اتاق نيمه تاريك بود .از ساعت چند روزي بود كه خبري نداشت روي تختش تكان خورد تخت قزقز كرد نگاهش بي اراده روي ديوار ميخكوب شد اشك بي اختيار از گوشه چشمش غلتيد وپهناي صورتش را خيس كرد .باران محكم خودش را به شيشه مي زد وصداي دانه هاي باران در برخورد به شيشه در اتاق طنين انگيز شده بود.ديگرهيچ چيزي برايش فرقي نمي كرد .فقط كافي بود تلفن را بردارد وشماره خانه يشان را بگيرد .بارها اين كار را كرده بود ولي تا تلفن را برمي داشت وچند شماره مي گرفت منصرف مي شد با چه رويي اين خبر را به پدرش مي داد وبا چه رويي به خانه بر مي گشت.دريك خانواده خيلي معمولي به دنيا امده بود ..از روز اول هيچ ميلي به درس خواندن وهيچ كاري نداشت .فقط دوست داشت بخوابد يا تلويزيون تماشا كند.ولي پدرش كه او تنها پسرش بود كه بعد از 6 تا دختر كه با هزار نذر ونياز به دنيا امده بود ارزوهاب زيادي داشت .در دوران تحصيلي با هزار مكافات و2 سال مردود شدن 1 مدرك ديپلم دبه ماستي را گرفت وبا قرض وقوله وگرفتن معلم هاي متعدد در دانشگاه در يك شهر دور قبول شد.مادرش هميشه مي گفت اين تنبلي وبدبختي تو بخاطر ناشكري وبه زور گرفتن پدرت تو از خداست .خدا 6 تا دختر مثل دسته گل بهش داد قدرشون ندانست .بلند ميشد ومي نشست همش از خدا پسر مي خواست يكي ميخواست بگه اينم پسر چه گلي به سرش زدي ؟؟ پشه سمجي روي صورتش نشسته بود وقلقلكش مي داد حال پراندن پشه از روي صورتش هم نداشت .در جايش تكان خوردوپشه با ادب خودش از روي صورت پريد .كلاسهاي دانشگاه را يكي در ميان نمي رفت .بيشتر اوقات كلاسهاي صبح را خواب مي ماند وبعضي از كلاسهايش هم كه بعد از ظهر بود چرت مي زد وچيزي نمي فهميد . دوستانش خپلي صدايش مي كردند .با كسي رابطه زيادي نداشت و بيشتر اوقات سرش در لاك خودش بود و جوابشان را نمي داد .كه پس 1و2 ترم مشروط شدن از دانشگاه اخراج شد . حتي انروز حال وحوصله اينكه با استادهايش حرف بزند و از انها خواهش وتمنا كند را نداشت .تنها چيزي كه فكر مي كرد اين بود كه چه جوابي به پدرش دهد .يك روز پاييزي بود كه از دانشگاه اخراج شد. در مسيري كه مي رفت برگي از روي درخت افتاد وروي موهايش گير كرد ولي انروز واقعا حوصله برداشتن برگ را نداشت . چند روزي ميشد كه به تلفنهايي كه از خانه يشان ميشد جواب نميداد و فقط در رختخواب فكر مي كرد .تصميم اش را گرفت ديگر حوصله انجا ماندن را نداشت .از جايش بلند شد ونشست .مي خواست از نو شروع كند ولي هنوز ان تنبلي در اوج اراده اش موج ميزد .مي خواست خودش را اماده كند وبه خانيشان زنگ بزند و همه چيز را بگويد وبه پدرش قول بدهد كه همه چيز را جبران كند. فقط كافي بود بلند شود و شماره خانيشان را بگيرد .كتابي كه كنارش بود باز كرد ودوباره انرا بست سپس روي ميز گذاشت .1قاشق نشسته را برداشت وشست .بيرون رفت وبه چند نفر سلام كرد وبرگشت وروي تختش دراز كشيد .در فكر بود كه چطور به خانواده اش بگوييد .پايش را توي سوراخ ديوار كرد ومقداري گچ بيرون اورد .انگشت گچي اش را به شلوارش ماليد و شلوارش را با ملافه پاك كرد سپس با ذربات دست سعي كرد ذرات گچ را از روي شلوارش پاك كند .2 تا پشه بالاي سرش رزه مي رفتند با كتاب يكي از انها را كشت و به ديگري اهميتي نداد . ميخواست تصميمش را عملي كند .شب بود نمي دانست چه ساعتي است .ساعتش را با بدبختي از لا به لاي وسايلش پيدا كرد . شب از نيمه گذشته بود بي خيال شد و دوباره در تختخوابش دراز كشيد و خوابيد . چند دقيقه بعد تلفن زنگ زد .حال جواب دادنش را نداشت . تلفن بارها زنگ خورد وقطع شد . اعصابش خورد شده بود . تلفن مجددا زنگ خورد . تلفن را برداشت خواهرش بود: دادش چرا جواب نميدي بابا بابا؟؟!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت12:33توسط پرنده | |

من از طفل ضعيف تنهاي ام مي گويم كه با طناب محبت دروغين سالهاست اعدام مي شود وهروز صبح با يك لبخند زنده مي شود وشب بايك اخم مي ميرد من را صدا كن وگل بگو كه گوشم به اندازه تمام عمرم از چيزهايي كه بايد مي شنيد كر بوده است و از گذر نخ اتصال بين مهرهاي هم شكل خودش بيزار بوده است من را نگاه كن وبخند كه نگاهم به وسعت انچه ديده كور بوده است من نمي شناسم شايد ناشناسم كه به اندازه نزديك شدن دو عقربه ساعت به يكديگر از ارتباط سير بوده ام من خسته ام از اين نخ اتصال زشت كه به اندازه تمام نزديكي ام دور بوده ام اين نخ از تمام زندگي من گذ شته است اما به اوج جوانيم پير بوده ام اين نخ مرا بر همه اينها گره زده بر گردن اين زندگي كثيف اويز كرده است من تا به امروز با اين روزگار سر كرده ام من نه ادمم كه از من عروسك كوكي ساخته است دستانم را بگيروبيرونم بكش كه زشتي وسياهي بر تنم پيراهن بافته است من زنده هستم نفس مي كشم اما به اندازه زنده بودنم هروز نقشي از مرگ بر قاب زندگيم كشيده ام

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت21:1توسط پرنده | |