
هروقت دلش براي دوران كودكيش تنگ مي شد به پارك نزديك خانه شان مي رفت وبروي نيمكت روبه روي محل بازي بچه ها مي نشست وبه بچه ها خيره مي شد .صداي شادي وخنده بچه ها در صداي زمزمه هاي دلش خفه شد.در دلش ارزو مي كرد كاش بچه بود ومي توانست روي تاب بنشيند وتاب بخورد وشعري كه در كودكي اش وقتي كه تاب مي خورد بلندبخواندووقتي ماماني محكم هلش داد تا اسمانها برود وانگشتش را به داغي خورشيد بزند ووقتي كه افتاد خودش را در بغل ماماني ببيندووقتي ماماني گفت: كوچولوي خوشگلم خوش گذشت انگشت سوخته اش را پنهان كند وچيزي نگوييدواز بغل ماماني پايين بپرد وبدون درد وغصه در ميان چمن ها وگلها بدود ودر چمن ها غلت بخورد وبلند بخنددووقتي ماماني وبابايي صدايش كردند برود دستهايشان را محكم بگيرد وباهم به خانه برگردند.........ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:19  توسط مرضیه میراخورلی
|
