تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار

پرواز را به خاطر بسپار

از ابتداي شب كه برف مي باريد از پنجره اتاقش به بيرون خيره شده بود.هرچنددقيقه بخار كمرنگ روي شيشه را بانوك انگشتانش پاك مي كردودانه هاي برف را كه اهسته دراسمان مي چرخيدندوبرروي زمين فرود مي امدندراتماشا مي كرد.برف همجارا سفيد پوش كرده بود.دلش مي خواست در ميان برفها مي دويد ادم برفي مي ساخت.جراتش را نداشت ازسوز سرما كه با پنجه هايش صورتش را مي خراشيد مي ترسيد.دوست داشت به ارزوهايش فكر كند.نگاهش به دانه هاي برف در اسمان كه تصويري از ارزوهايش را به دوش مي كشيد گره خورد.مسيري پوشيده از برف روبه رو داشت.هوا سرد بود ولي ازسردي هوا لذت مي برد.ريسك كرد وپاهايش را در برف كوبيد ارام ارام قدم برداشت وبعد قدمهايش را تند كرد ودويد.هر دفعه مي ايستاد ومسير پاهايش را نگاه مي كرد ولذت مي برد .سردش نبود ولي دستهايش را ها كرد تا بخار دهانش را در هوا ببيند.خودش را بروي برف روي زمين انداخت.دستهايش را درون برف فرو برد.داشت گلوله برفي درست مي كرد كه چيزي به شيشه خورد.تصوير از جلوي چشمانش عبور كرد.مكانش را درك كرد.بيرون را ديدكه دوستانش در داخل خيابان روبه روي خانه شان ايستاده اند وصدايش مي كنند تا با هم برف بازي كنند.پنجره را باز كرد وفرياد زد: من كمي اهسته تر گفت در خيالم دوباره فرياد زد برف بازي كردم.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 7:59  توسط مرضیه میراخورلی  | 

در اتاقي تنها وبدور از هر دغدغه اي زندگي مي كرد .در اتاق كوچكش كه هميشه تاريك بود.يك ميز بود كه بروي ان كاغذهايي پخش شده بود كه بروي ان چيزهايي نوشته بود كه هر كلمه از ان گوشه اي از صحنه هاي زندگي اش را مي ساختند كه دوستشان داشت ولي حالا از انها بيزار بود ولي دوست داشت دوباره براي خودش تكرارشان كند وبعضي از صحنه ها كه برايش نفرت انگيز بود مي نوشت ولي بعد مچاليشان مي كرد وبروي زمين مي انداخت وزير پاهايش له شان مي كرد .بروي ديوار عكس هايي چسبانده بود كه همه انها از وسط نصف شده بودونيمه اي از عكس كه تصويري از خودش بود ديده مي شد .در گوشه اي ديگر در كنار تخت خوابش پنجره اي رو به بيرون بود كه پرده كلفتي ار ان اويزان كرده بود تا هيچ وقت بيرون را نبيند از ادمهايي كه مي ديد بيزار بود .هميشه احساس مي كرد ديگر نمي تواند بپذيرد هم صحبتي ودوستي .شب در اتاقش خوابيده بود خوابش نمي برد باد از لاي پنجره به داخل اتاق وزيد و كاغذهاي روي ميز را بروي زمين پخش كرد بلند شد تا كاغذها را جمع كند كه باد دوباره به داخل اتاق امد وپرده كنار رفت. نور ماه فضاي داخل اتاق را روشن كرد. نور ماه برايش جالب بود حس عجيبي داشت تحريك شد به كنار پنجره رفت اسمان را نگاه كرد ماه را ديد كه تصويري از يك چهره كه در ان بود .فكر كرد خواب مي بيند چشمهايش را ماليد ولي نه خواب نمي ديد .ماه به او خنديد او هم لبخندي زد وبعد بلند خنديد برايش جالب بود موجودي غير انسان .محو تماشاي ان شد .ارامشي حس مي كرد و از ديدن ان لذت مي برد .شبها تا سپيده بيداز مي ماند وتماشايش مي كرد .گهگداري ماه نزديك پنجره اتاقش مي امد .ماه را لمسش مي كرد و گاهي در هلال ماه مي نشست و با ماه حرف مي زد ووقتي خوابش مي برد ماه او را پايين مي اورد ودر جايش مي خواباند .دوستش داشت وحرف زدن با او برايش قوت قلبي و دلش براي دردهايش زنداني با يافتنش كم كم احساس مي كرد كه مي تواند درب زندان را بشكند و ازاد شود ولي مي دانست هردويشان از دو جنس مختلفند ودست نيافتني . يك شب اسمان را تودهاي ابر در بر گرفت ماه چهره اش گرفته بود وديدش مشكل .گهگداري از لاي درز ابرها ماه را مي ديد كه بي تفاوت وبي انگيزه بود وسعي مي كرد خودش را در پشت ابرها مخفي كند واز ديدش پنهان بماند . شبهاي زيادي بيدار ماند اشك ريخت والتماس كرد تا دوباره ماه را ببيند . ولي ماه تصميمش را گرفته بود خسته شده بود وديگر دوست نداشت اورا ببيند و هميشه پشت اب مخفي ماند . مدتها گذشت وماه را فراموش كرد ديگر بجز ادمها از همه چيز نفرت داشت .به پنجره اتاقش قفل زد وپرده اتاقش را با ميخ محكم به ديوار كوبيدو ديگر اجازه نداد چيزي وارد زندگيش شود وهميشه تنها ماند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 14:40  توسط مرضیه میراخورلی  |