
از ابتداي شب كه برف مي باريد از پنجره اتاقش به بيرون خيره شده بود.هرچنددقيقه بخار كمرنگ روي شيشه را بانوك انگشتانش پاك مي كردودانه هاي برف را كه اهسته دراسمان مي چرخيدندوبرروي زمين فرود مي امدندراتماشا مي كرد.برف همجارا سفيد پوش كرده بود.دلش مي خواست در ميان برفها مي دويد ادم برفي مي ساخت.جراتش را نداشت ازسوز سرما كه با پنجه هايش صورتش را مي خراشيد مي ترسيد.دوست داشت به ارزوهايش فكر كند.نگاهش به دانه هاي برف در اسمان كه تصويري از ارزوهايش را به دوش مي كشيد گره خورد.مسيري پوشيده از برف روبه رو داشت.هوا سرد بود ولي ازسردي هوا لذت مي برد.ريسك كرد وپاهايش را در برف كوبيد ارام ارام قدم برداشت وبعد قدمهايش را تند كرد ودويد.هر دفعه مي ايستاد ومسير پاهايش را نگاه مي كرد ولذت مي برد .سردش نبود ولي دستهايش را ها كرد تا بخار دهانش را در هوا ببيند.خودش را بروي برف روي زمين انداخت.دستهايش را درون برف فرو برد.داشت گلوله برفي درست مي كرد كه چيزي به شيشه خورد.تصوير از جلوي چشمانش عبور كرد.مكانش را درك كرد.بيرون را ديدكه دوستانش در داخل خيابان روبه روي خانه شان ايستاده اند وصدايش مي كنند تا با هم برف بازي كنند.پنجره را باز كرد وفرياد زد: من كمي اهسته تر گفت در خيالم دوباره فرياد زد برف بازي كردم.+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 7:59  توسط مرضیه میراخورلی
|

.jpg)