تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار

پرواز را به خاطر بسپار

من از طفل ضعيف تنهاي ام مي گويم كه با طناب محبت دروغين سالهاست اعدام مي شود وهروز صبح با يك لبخند زنده مي شود وشب بايك اخم مي ميرد من را صدا كن وگل بگو كه گوشم به اندازه تمام عمرم از چيزهايي كه بايد مي شنيد كر بوده است و از گذر نخ اتصال بين مهرهاي هم شكل خودش بيزار بوده است من را نگاه كن وبخند كه نگاهم به وسعت انچه ديده كور بوده است من نمي شناسم شايد ناشناسم كه به اندازه نزديك شدن دو عقربه ساعت به يكديگر از ارتباط سير بوده ام من خسته ام از اين نخ اتصال زشت كه به اندازه تمام نزديكي ام دور بوده ام اين نخ از تمام زندگي من گذ شته است اما به اوج جوانيم پير بوده ام اين نخ مرا بر همه اينها گره زده بر گردن اين زندگي كثيف اويز كرده است من تا به امروز با اين روزگار سر كرده ام من نه ادمم كه از من عروسك كوكي ساخته است دستانم را بگيروبيرونم بكش كه زشتي وسياهي بر تنم پيراهن بافته است من زنده هستم نفس مي كشم اما به اندازه زنده بودنم هروز نقشي از مرگ بر قاب زندگيم كشيده ام
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:1  توسط مرضیه میراخورلی  |