از پشت پنجرهاي باران زده
تو را فرياد مي زنم در چارچوب تنگ وازها
مثل زني وسواس
دربازارشلوغ وازهها
سرگردانم
كه كدام وازه را انتخاب كنم
كه كدام وازه لايق توست
نه شور عشق تو در مبحث
تنگ وازه مي گنجد
نه من شاعرم
نه شعرم سزاي توست
من ان عروسك گنگ وخاموشم
كه چشمانش به بازي دست روزگار
بازوبسته است
و به دنبال پاسخي مبهم روزها
مست است
وبه گنگي يك عكس در قاب عكس ساعتها
چشم دوخته است
وبيهوده از عشق كسي دم مي زند
كه نداند كيست كه نداند چيست؟
اين اتصال وازهاي تكراري از فكر مشوش من است
كه ندانم كيستم ؟كه ندانم چيستم؟؟!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:44  توسط مرضیه میراخورلی
|
از صداي باران شديدي كه به شيشه مي خورد از خواب پريد .اتاق نيمه تاريك بود .از ساعت چند روزي بود كه خبري نداشت روي تختش تكان خورد تخت قزقز كرد نگاهش بي اراده روي ديوار ميخكوب شد اشك بي اختيار از گوشه چشمش غلتيد وپهناي صورتش را خيس كرد .باران محكم خودش را به شيشه مي زد وصداي دانه هاي باران در برخورد به شيشه در اتاق طنين انگيز شده بود.ديگرهيچ چيزي برايش فرقي نمي كرد .فقط كافي بود تلفن را بردارد وشماره خانه يشان را بگيرد .بارها اين كار را كرده بود ولي تا تلفن را برمي داشت وچند شماره مي گرفت منصرف مي شد با چه رويي اين خبر را به پدرش مي داد وبا چه رويي به خانه بر مي گشت.دريك خانواده خيلي معمولي به دنيا امده بود ..از روز اول هيچ ميلي به درس خواندن وهيچ كاري نداشت .فقط دوست داشت بخوابد يا تلويزيون تماشا كند.ولي پدرش كه او تنها پسرش بود كه بعد از 6 تا دختر كه با هزار نذر ونياز به دنيا امده بود ارزوهاب زيادي داشت .در دوران تحصيلي با هزار مكافات و2 سال مردود شدن 1 مدرك ديپلم دبه ماستي را گرفت وبا قرض وقوله وگرفتن معلم هاي متعدد در دانشگاه در يك شهر دور قبول شد.مادرش هميشه مي گفت اين تنبلي وبدبختي تو بخاطر ناشكري وبه زور گرفتن پدرت تو از خداست .خدا 6 تا دختر مثل دسته گل بهش داد قدرشون ندانست .بلند ميشد ومي نشست همش از خدا پسر مي خواست يكي ميخواست بگه اينم پسر چه گلي به سرش زدي ؟؟ پشه سمجي روي صورتش نشسته بود وقلقلكش مي داد حال پراندن پشه از روي صورتش هم نداشت .در جايش تكان خوردوپشه با ادب خودش از روي صورت پريد .كلاسهاي دانشگاه را يكي در ميان نمي رفت .بيشتر اوقات كلاسهاي صبح را خواب مي ماند وبعضي از كلاسهايش هم كه بعد از ظهر بود چرت مي زد وچيزي نمي فهميد . دوستانش خپلي صدايش مي كردند .با كسي رابطه زيادي نداشت و بيشتر اوقات سرش در لاك خودش بود و جوابشان را نمي داد .كه پس 1و2 ترم مشروط شدن از دانشگاه اخراج شد . حتي انروز حال وحوصله اينكه با استادهايش حرف بزند و از انها خواهش وتمنا كند را نداشت .تنها چيزي كه فكر مي كرد اين بود كه چه جوابي به پدرش دهد .يك روز پاييزي بود كه از دانشگاه اخراج شد. در مسيري كه مي رفت برگي از روي درخت افتاد وروي موهايش گير كرد ولي انروز واقعا حوصله برداشتن برگ را نداشت . چند روزي ميشد كه به تلفنهايي كه از خانه يشان ميشد جواب نميداد و فقط در رختخواب فكر مي كرد .تصميم اش را گرفت ديگر حوصله انجا ماندن را نداشت .از جايش بلند شد ونشست .مي خواست از نو شروع كند ولي هنوز ان تنبلي در اوج اراده اش موج ميزد .مي خواست خودش را اماده كند وبه خانيشان زنگ بزند و همه چيز را بگويد وبه پدرش قول بدهد كه همه چيز را جبران كند. فقط كافي بود بلند شود و شماره خانيشان را بگيرد .كتابي كه كنارش بود باز كرد ودوباره انرا بست سپس روي ميز گذاشت .1قاشق نشسته را برداشت وشست .بيرون رفت وبه چند نفر سلام كرد وبرگشت وروي تختش دراز كشيد .در فكر بود كه چطور به خانواده اش بگوييد .پايش را توي سوراخ ديوار كرد ومقداري گچ بيرون اورد .انگشت گچي اش را به شلوارش ماليد و شلوارش را با ملافه پاك كرد سپس با ذربات دست سعي كرد ذرات گچ را از روي شلوارش پاك كند .2 تا پشه بالاي سرش رزه مي رفتند با كتاب يكي از انها را كشت و به ديگري اهميتي نداد . ميخواست تصميمش را عملي كند .شب بود نمي دانست چه ساعتي است .ساعتش را با بدبختي از لا به لاي وسايلش پيدا كرد . شب از نيمه گذشته بود بي خيال شد و دوباره در تختخوابش دراز كشيد و خوابيد . چند دقيقه بعد تلفن زنگ زد .حال جواب دادنش را نداشت . تلفن بارها زنگ خورد وقطع شد . اعصابش خورد شده بود . تلفن مجددا زنگ خورد . تلفن را برداشت خواهرش بود: دادش چرا جواب نميدي بابا بابا؟؟!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:33  توسط مرضیه میراخورلی
|