از صدای باران شدیدی که به شیشه میخورد از خواب پرید.اخرین جمله بود که به ذهنش رسید.که تلفن اداره ای که تازه در ان استخدام شده بود زنگ خورد.الو بله قربان چشم الان تماس میگیرم.هیچ وقت در زندگیش از پول خوشش نمی امد وبرای بدست اوردنش تلاشی نکرده بود.ولی بخاطر رمانش که سالها برایش زحمت کشیده بود تصمیم گرفت کار کندوپول چاپ کتابش را در اورد ودیگر کار نکند وتا اخر عمرش با پول فروش کتابش زندگی کند.هنوز خودکار در دستش بود به چند جا که رئیسش گفته بود تلفن کرد.وقتی تلفن هایش تمام شد.چشمش به چند جمله اخر داستانش افتاد وخواست ادامه دهد که ابدارچی در زدو وارد شد.معذرت میخوام خیاط امده تا اندازتون بگیره تا لباس ست با بقیه کارمندان را براتون بدوزه.بدون معطلی گفت بیاد تو.خیاط وارد شد وبا مترش اندازه هایی که لازم بود گرفت ورفت .حریصانه به پشت میزش برگشت وقلمش را روی کاغذش برد.از صدای باران شدیدی که به شیشه میخورد....در ضمن فکر می کرد اگر رئیسش بفهمد کارمندش که شغلی به این حساسی ومهمی به او داده در میان کارش به نوشتن چه چیزهایی می پردازدچه توضیحی داشت به او بدهد.اگر او را از کارش بیرون میکرد .چه میکرد ؟رمانش چه میشد.ارزوهایش....در همان لحظه تلفن کناردستش شروع به زنگ زدن کرد مثل اینکه اب سردی روی سرش ریخته باشند.با نفسی بند امده گفت :الو...زنی با صدای کشدار قربان صدقه اش می رفت.اول صدایش را نشناخت ولی بعد از مدتی که بی وقفه صحبت می کرد و اجازه کوچکترین جوابی را به او نمی دهد متوجه شد مادرش است .قبل از ناهار دستاتو بشوری .مواظب باش مریض نشی .خودتو خسته نکنی یا.حوصله گوش دادن نداشت .گوشی را گذاشت.دوباره قلم را به دست گرفت .اخرین جمله ای که به ذهنش رسیده بود از دوباره خواند .که ارباب رجوع وارد شد که پس از مذاکره وسرهم کردن کارش از اتاقش بیرونش کرد.
****
تقویم روی میزش را ورق زد حدودا 2ماه بود که در ان اداره استخدام شده بود و برای چاپ رمانش با حقوقی که می گرفت حاقل 1 سالی باید کار می کرد.به سراغ داستانش رفت که هنوز روی جمله "از صدای باران شدیدی که به شیشه میخورد "باقی مانده بود .فقط می دانست چیزی به اتمام داستانش نمانده است ولی در این 2 ماه هر وقت به سراغ داستانش رفته بود چیزی تمرکزش را به زده بود ونتوانسته بود ادامه دهد .وقتی بعد از کار به خانه می رفت انقدر خسته بود که فقط می توانست چیزی بخورد وبعد پروندهایی که به خانه برده بود را کارش را انجام دهد وصبح زود سرکار برود.اما مقاومت کرد .هر طور که بود باید داستانش را تمام می کرد.با این امید می توانست کار کند وذهنش را با تمام چیزهایی که زمانی فکر کردنش برایش مشکل بود وقف دهد.چند جمله نوشت به نظرش مزخرف بود احساس می کرد طرز تفکرش عوض شده.دیگر فقط در خواب .خواب می دید ورویاهایی که تمام زندگیش را احاطه کرده بود کنار رفته بود وچیزی نبود که از احساس کردنش لذت ببرد .حالش داشت بهم میخورد.خودکار را از دستش به روی میز انداخت وسرش را در میان دستانش گرفت .خودکار به ارامی تا لبه میز قل خورد یک لحظه به حالت عمود افتاد ونوکش کج شد وهمانجا باقی ماندابدارچی در زدوجلوی در ایستاد .می بخشید .بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:الان هیچکس رو نمی بینم .بگویید بعدا .اما جناب م.ج تشریف اوردن ورئیس دستور دادن همه ی کارمندان در جلسه شرکت کنند.لعنت بر ای شانس .چاره ای نبود باید می رفت .بعد از چند ساعت به اتاقش برگشت .خواست شروع کند .صدای تلفن در امد .تلفن را برداشت .از سازمان...مزاحم میشم.رئیسش از قبل گفته بود که این معامله عظیمی است وباید حواسش راجمع کند وبه اینده او هم بستگی داشت.مکالمه 1 ربع طول کشید .نفس عمیقی کشیدعینکش روی میز بود که با دستش به حالت اینکه عینکش را روی صورتش میزان کند به طرف صورتش برد.با خشم ادم غرق شده ای که دائما امواج بلندتر وسهمگین تری خود را به او می کوبند .خودکار را برداشت تا داستانش ادامه دهد .که تلفن زنگ خورد.تب الود با اخرین نفس جواب داد.تلفن از رئیس کل ارتش .تلفن از مقام معظم.الو.بله خودمم.وظیفمه .حتما اقدام می کنم.وترفیع اضافه حقوق پشت سرهم و امواج او را در هم پیچاند وبا خود برد.این جریان پر شتاب چه مدت طول کشید .ساعتها .روزها .ماهها.سالها .که اخرین روز کاریش در اتاق تنها شد .اما قبل از دفتر سعی کرد کوهی از یاداشتها پروندها وبرنامه هایی که روی میز تلنبار شده بود کمی منظم کند.زیر انبوه کاغذها برگه را که اخرین جمله های داستانش "از صدای باران شدیدی که به شیشه میخورد از خواب پرید "را دید لبخند تمسخر امیزی زد واز خود پرسید چه احمقانه اصلا ان وقتها چه طرز تفکری داشتم .چه ارزویی داشتم .در حالی که بیهوده در خاطراتش جستجو می کرد .با احساسی از نا راحتی منگی که هرگز نیازموده بود به چهره اش که روی شیشه میز افتاده بود نگاه کرد .دیگر پیر شده بود و اثری از شادابی و نشاط در چهره اش نبود.وبه ارزویی که سالها برایش تلاش کرده بود نرسیده بود.قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و برویگونه اش جاری شد .قطره اشک را برداشت وچون نقطه ای بر پایان اخرین کلامهای قصه اش گذاشت.
ادامه مطلب
