تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار -

پرواز را به خاطر بسپار

در حالي كه دستانم از شدت عصبانيت مي لرزيد كشوي كنارتختم را بيرون كشيدم ومحتواي كشو را بيرون پرت كرده .نيست......! نيست؟! باز به پاكت سيگار من دست زدي؟مگه صد دفعه نگفتم به سيگاراي من كاري نداشته باش هان با توام؟ خيلي خونسرد كنار پنجره ايستاده ولبخند مي زند. به چي لبخند مي زني ؟ ديگه داري حالمو بهم مي زني مي فهمي با تو دارم حرف مي زنم حاليته يا نه؟ از كنار پنجره مي ايد و روي تخت خالي كنارم دراز مي كشد وبه عكس پاره خودمان كه بالاي سرم چسبانده ام زل مي زند .به چي نگاه مي كني ؟اره پارشون كردم ! زودتر از اينا هم بايد پاره مي شد نمي فهميد م ! سعي نكن وادارم كني دوباره بهم بچسبونمشون .گريه ام مي گيرد .همه چيز بين ما تموم شد.ازت متنفرم مي فهمي ؟ اشكهايم را تند با دستانم پاك مي كنم وبا عصبانيت در چشمان سياه درشتش زل مي زنم.مي دوني دلم ميخواد همه صورتت رو با ناخونام چنگ بندازم .مي فهمي خط خطي !!! سرش را روي تخت تكان مي دهد و موهاي بلند مشكي اش را روي تخت پخش مي شود وبلند بلند شروع به خنديدن مي كند و دندانهاي صدفي اش رديف مي شود.عصبي مي شوم چيه به چي مي خندي هان!شايد ياد اون روزي افتادي كه منو منتظر خودت كاشدي .راهي كه ميامدي خوب مي شناختم .اون خيلبون ودرختا وجوي اب كنارش رو خيلي دوست داشتي منم تورو دوست داشتم .تمام راهو روي جدولاي اون خيابون مي امدي فقط رنگ جدولا رو دوست نداشتي .ميگفتي سياه وسفيد چشامو مي زنه .تمام اون روز منتظرت موندم نيومدي .تموم مسيرتو جدولا رو رنگ سبز زدم فكر كردم شايد بخاطر رنگ جدولا چشات سياهي مي رفت دير كردي .گوشي زنگ خورد جواب دادم گوشم داغ شد .مطمئن بودم مزاحم بود .توخودت گفتي فقط تو شب شد.همجا سياه شد. اهان سيگارمو پيدا كردم اينجاست زير تختم مطمئنم كار خودت بود .تو هميشه دوست داري منو اذيت كني .سيگارم را روشن مي كنم .دود را درون سينه ام مي دمم وبه طرفش خارج مي كنم . بلند بلند مي خندم مثل ديونه ها مي دوني دلم مي خواد موهاتو از ته بتراشم و تمام بدنتو كبود كنم دندوناتو بشكنم ووقتي همشو تف كردي بيرون دوباره بلند بلند مي خندم .به او خيره مي شوم دلم مي لرزد وبعد دستم سيگار از دستم اوفتاد روي زمين از جايش بلند مي شود .ميرود روي مبل مي نشيند مقابلش مي نشينم .ديگه مي تونستي روي جدولا راه بري ديگه چشمت هم سياهي نمي رفت .رنگ جديد ديگر خشك شده بودند .اگر باهر چي ميومدي بعد از چند روز مي رسيدي .فكر مي كردم اون يارو دروغ مي گفت . ديگر ان درختي كه هميشه كنارش قرار داشتيم نبود .قطع اش كردن لونه ي گنجشك ها هم خراب شد.ولي من منتظرت همانجا نشستم من موندم تا تو بياي .بعد م جدولارو هم كندن مي گفتن مي خوايم مترو بزنيم با هاشون دعوا كردم بهشون گفتم منتظر توام اگه بياي منو پيدا نكني ولي اونا گفتند نمي ياد سر كارت گذاشته سرشون داد زدم گفتم تو اينجوري نيستي با همه فرق مي كني مسخرم كردن اره راست مي گفتند تو منو دوست نداشتي مگه نه؟دوباره بلند مي خندم چه سوال مسخره اي كردم معلومه نداشتي با توام مگه كري مثل اينكه لالم شدي به طرفش حمله مي كنم عكس العملي نمي بينم دستانم را بالا مي برم تا يك كشيه محكم بزنم توي صورتش دستم ازش رد مي شود دوباره تكرار مي كنم هيچ اتفاقي نمي افتد .فرياد مي زنم فحش مي دهم پرستارها به اتاقم مي ريزند ومن را مي گيرند وبه طرف تختم مي برند .شانس اوردي اگه نبودند دستامو مي انداختم دور گردنت انقدر فشار مي دادم تا كبود شي وقتي چشات از حد قه در امد و التماس كردي با سيگار تمام دستات رو بسوزنم حيف نمي ذارن پرستار امپولي را فورا به من تزريق مي كند . از بين پرستارها با زور روي مبل را نگاه مي كنم نيستي؟ كجا رفتي ؟ اينبار به پرستارها فحش مي دهم كه هر بار كه با تو حرف مي زنم انها مي ايند تو مي روي...........!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 23:17  توسط مرضیه میراخورلی  |