تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار -

پرواز را به خاطر بسپار

 اميداز در خانه كه بيرون امد .كيسه ي مشكي وكفشش را در يك دستش نگه داشته بود و در دست ديگرش تخته ي چوبي قرار داشت .تمام اينها را روي سكوي  كنار در خانه گذاشت .خودش هم روي سكو نشست .پاشنه ي كه افتاده بود بالا زد و پوشيدشان.وقتي كه پايش را به زمين گذاشت .كفش تنگ پنجه هايش را فشرد .بي توجه كيسه ي مشكي را جلو كشيد وبسته هاي سيگار را از درون ان بر تخته ي چوبي چيد.گوشه اي از تخته را هم با بسته هاي ادمس پر كرد.كش پهن مشكي را كه به تخته متصل بود بر گردن انداخت وبه راه افتاد .در انتهاي كوچه باريك مي توانست خيابان اصلي را ببيند.با سرعت پيش مي رفت كه پايش به سنگي گير كرد وبه زمين افتاد .بسته هاي ادامس وسيگار را از روي زمين جمع كرد وروي تخته چيد. چند روزي بود كه مادرش در بستر بيماري بود .و دكتر او را از كار كردن منع كرده بود.از زماني كه يادش مي امدبا مادرش تنها زندگي مي كردوهر وقت از پدرش مي پرسيد مادرش در يك كلمه فقط مي گفت پدرت مرده .بارها مادرش را كه تا نيمه هاي شب بيدار مي ماند سوزن مي زد را ديده بود وخواهش كرده بود بخوابد ولي مادرش در حالي كه چشمهاي خواب الودش را گشاد مي كرد و وانمود مي نمود كه خسته نيست.مي گفت پسرم تو بخواب من خسته نيستم وبه كارش ادامه مي داد.بارها به مادرش گفته بود كه بعد از مدرسه او هم كار كند ولي مادرش مي گفت : تو هنوز كوچكي و بايد درس بخواني .اين چند روزي كه مادرش مريض بود.قلكش را شكست وتصميم گرفت ادامس وسيگار بخرد ويواشكي بفروشد.به خيابان اصلي رسيد .گاه گاهي كسي سيگار بر مي داشت وپولي به او مي داد.وپولها را در جيبش مي ريخت.نزديك ظهر يك پيراشكي خريد ودر گوشه اي از خيابان مشغول خوردن شدو پيراشكي را كه تمام كرد بلند شد و دستهاي روغني اش را با شلوار پاك كرد وبه راه افتاد . سوار اتوبوس شد .همانطور كه در طول اتوبوس راه مي رفت .تخته را جلوي مسافران مي گرفت .در رديف اخر اتوبوس چند پسر جوان بودند .يكي از انها يا ديدن اميد لبخندي زد وبه دوستانش چيزي گفت .بعد به اميد اشاره كرد تا نزديكتر شود.با خوشحالي پيش رفت وتخته را جلوي او گرفت .پسر مشتي در بسته هاي ادامس زد .اميد عصباني شد وگوشه ي پيراهن پسر را گرفت.پسر با خشونت اميد را به عقب هل داد .پشت اميد به ميله ي اهني يكي از صندلي ها خورد وتير كشيد. بسته ي ادامس را از زير پاهاي مردم جمع كرد و از اتوبوس پياده شد. كمي پياده در خيابان راه رفت ولي كسي از او چيزي نخريد. در انتهاي خيابان ايستگاه مترو را ديد. وارد مترو شد .قطار اماده حركت بو در ميان جمعيت وارد قطار شد. درها بسته شد و قطار حركت كرد. پيرمردي كه در رديف سمت راست نشسته بود .سيگاري برداشت اسكناسي به اميد داد.با ديدن اسكناس قلبش از شادي تپيد. با خودش گفت:وقتي كه به خانه برگردد وپولها را به مادرش نشان دهد . مادر چند روز كمتر كار مي كندوخوب مي شود.در رديف ديگر  هم زني براي بچه اش كه مرتب چادرش را مي كشيدبسته ادامسي خريد وكلي اميد را براي پول دادن معطل كرد وچند نفر ديگر........دست كسي را بر شانه ي خودش احساس كرد .خيلي وقت بود كه خوابش برده بود و متوجه نشده بود. بسته ادامس ها و سيگا رهايش نبودند .فقط تخته خالي كه از گردنش اويزان بود احساس كرد. دنيا دور سرش چرخيد . مرد را تار مي ديد. متوجه نبود كجاست .بعد يادش اماد زماني كه صندلي ها خالي شده بود .نشسته بود تا خستگي اش در رود خوابش برده بود. دورو برش دنبال ادامسها وسيگارگشت چيزي پيدا نكرد .بلند شد و در طول قطار راه رفت . قطار خالي ايستاده بود و درهايش باز بود از قطار بيرون رفت .بغض كرده بود .در سالن دويد و از ايستگاه خارج شد . ياد مادرش افتاد كه در خانه نگرانش است . در حالي كه گريه مي كرد روي سكوي در خيا بان نشست. شب شده بود .نمي دانست كجاست وچطور بايد برگردد.كمي انطرفتر مردي ساز دهني مي زد .صداي  گريه اميد را شنيد . صداي ساز دهنيش قطع شد. وبه طرف صدا درحالي كه عصاي سفيدش را به زمين مي كوبيد رفت وبا دستش اميد را لمس كرد .اميد سرش را بلند كرد و در چشمان مرد كه به سفيدي مي زد نگاه كرد .مرد در حالي كه سر اميد را با نوك انگشتانش لمس مي كرد .گفت:پسرم چرا گريه مي كني ؟ اميد دوباره بغض اش تركيد .گفت: گم شدم .مرد گفت: خونتون بلدي .گفت :نه .مرد دست اميد را گرفت و به راه افتاد.از چند كوچه وخيابان گذشتند و بالاخره جلوي در زهوار در افتاده اي ايستادند . از يك راهروي تاريك گذشتند وبه اتاق كوچكي رسيدند.اتاق تاريك بود.مرد فانوس نفتي را روشن كرد.مرد اميد را در گوشه اي نشاند ونان وپنيري اورد و با هم خوردند .مرد از اميد از محلي كه در ان زندگي مي كرد پرسيد و تا حدودي متوجه محل خانه شان شد واينكه چطور گم شده بود .اميد برايش تعريف كرد وگفت فقط مي خواست به مادرش كمك كند و......حالا مادرش در خانه نگران اوست. وقتي با اميد حرف مي زد ياد پسرش افتاد كه از زمان نوزاديش او را نديده بود و حالا بايد همسن وسال اميد باشد. صبح زود اميد ومرد كور با هم به طرف خانه اميد به راه افتادند . اتوبوس كه راه افتاد اميد احساس كرد هر لحظه به خانه يشان نزديكتر مي شود .خيابانها و كوچه ها برايش اشنا امد . وقتي كه اتوبوس ايستاد .اميد با خوشحالي از ان پياده شد. حالا ديگر راه خانه شان را مي شناخت .بغض اش تركيد و گونه هايش خيس شد . با شرم گونه هايش را پاك كرد تا مادرش نبيند .مادرش هميشه مي گفت :مرد كه گريه نمي كنه . بر سر كوچه كه رسيد مادرش را ديد كه روي سكوي  نشسته بود. مادرش وقتي اميد را از دور ديد .چادرش از سرش افتاد و دستانش را باز كرد و اميد دويد وخودش را در اغوش مادرش انداخت وگونه هاي مادرش كه خيس بود با دستان كوچكش پاك كرد . مامان منو ببخش .من مي خواستم به تو كمك كنم تا كمتر كار كني .از دور مرد كور در حالي كه عصايش را به زمين مي كوبيد به طرف انها امد . زن در حالي كه چشمانش گرد شده بود به مرد خيره شد كه سالها پيش از زماني كه چشمانش را از دست داده بود از او جدا شد بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:44  توسط مرضیه میراخورلی  |