نيم ساعتي به رفتنش مانده بود.حمام برده بودش وتمام لباسهايش را شسته بود.شلوار مدرسه اش را كه سر زانوهايش پاره شده بو د را دوخت وتنش كرد .جلوي اينه ايستادند وموهايش را شانه مي كرد.در تمام مدتي كه موهايش را شانه مي زد چشمان نرگس بسته بودوفقط قفسه سينه اش ارام بالا وپايين مي رفت.حتي 1 لحظه هم تصوير چشمان ابي اش در اينه نيافتاد .صداي كودكانه ولطيفش مثل بچه گربه اي بي پناه ودرمانده سكوت اتاق را شكست.مامان ميشه 1هفته بيشتر پيشت بمونم .گلويش را صاف مي كند ولي نمي دانست چطور به او بگوييدكه پدر ومادربزرگش اين اجازه را به او نمي دهند .از طرفي خودش هم نمي توانست همسرش را راضي كند .چرا كه پسر شوهرش هم مثل نرگس دوران پيچده بلوغ را پيش رو داشت . نرگس كمي پلكهايش از هم فاصله گرفت ومعلوم مي شود از من ومن هاي مادرش جوابش را گرفته است .گردنش را پيچ وتابي مي دهد و موهايش را از شانه دور مي كند.تلفن زنگ مي خورد . شانه را جلوي اينه مي گذارد وتلفن را جواب مي دهد .شوهر سابقش بعد از احوالپرسي سردي از تغيير رفتار واذيتهاي نرگس مي گويد ونرگس تنها راه اجازه ازدواج به او را زندگي كردن براي هميشه با مادرش گفته است .كه با شرطش موافقت كرده بود.گوشهايش داغ شده بود وديگر صدايي نمي شنيد .كه نگاهش در اينه در حالي كه هر دويشان گريه مي كردند بهم گره خورد.
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:24  توسط مرضیه میراخورلی
|
